
در فراقت چه تلخانه گريستم بي تو هر دم را من چگونه زيستم بي تو دمي را من دم نياوردم در فراقت سوختم اما دم بر نياوردم از دوريت من هر آن سوختم زخمهايم را باغمت دوختم هر گلي بينم با ياد تو بويم در كدامين گلستان من تو را جويم
ثانیه های بی تو بودن مثل لحظه های مردن هریک همانند سالی میگذرند و میروند و من همچنان گیج و مات و مبهوت نشسته ام و به گذرشان مینگرم. در خلوت قلبم آتشی سوزان برپاست که میسوزاند و میدرد و لحظه به لحظه شعله ورتر میشود. آتشی که روح و جانم را میسوزاند و خاکستر میکند. آتشی که همه وجودمو در بر گرفته و هر لحظه یسشتر و بیشتر غرق در آن میشوم. نفسهایم به شماره افتاده و چشمهایم هوای گریه دارد. قلب بیچاره ام همچنان در حال سوختن است و برای یافتن راهی به برون خود را به دیواره های سینه ام میکوبد. دیوار احساسم در حال ویرانی و سقف آرزوهایم در حال خراب شدن است و قلبم در حال مدفون شدن در زیر این آوار.
میخواهم فریاد بزنم اما بغضی سنگین گلویم را میفشارد میخواهم اشک بریزم اما غرورم مانع میشود. میگریم اما اشک خونی که از سینه ام به درون سرازیر میگردد و فریاد میزنم اما صدایی که درون گلویم خفه میشود. در زیر بار سنگین بغض و غرور در حال خرد شدنم و به دنبال دستی که یاری ام دهد...
چند وقتی بود که نوشتنو رها کرده بودم ولی باز مجبورم بنویسم، دیگه خسته شدم از بس اینهمه حرف توی دل خودم تلنبار کردم هرچی فشاره رو خودم آوردم. امروز که اومدم رو لاین وبلاگ دوست عزیزیو باز کردم که خیلی خیلی بیشتر از اونچه فکرشو بکنم به گردنم حق داره، به اندازه ای که فکر نمیکنم تا هیچوقت بتونم این حقو ادا کنم! چند سال پیش، وقتی که من توی بدترین شرایط روحی بودم تنها کسی بود که لحظه به لحظه کنارم بود و با حرفاش اعتماد به نفس زیادی بهم میداد و آرامش عجیبی بهم میرسوند تا جاییکه مشکلمو کاملا حل کرد ولی افسوس و صد افسوس که به خاطر یه سوء تفاهم الآن خیلی وقته که من دیگه این عزیزو ندارم! و حالا که بلاگشو باز کردم چیزی دیدم که تا چند لحظه در جا خشکم زد! کسی که پیشم اینقدر ارزش و احترام داره، کسی که زندگیمو بش مدیونم و هرچه براش بکنم کمه، توی بحرانی ترین وضعیت زندگیشه و من نمیتونم کوچکترین کمکی بهش بکنم. دلم میخواد آسمون خراب شه رو سرم یا زمین باز شه و منو ببلعه تا شاید این فشار از سرم کم شه! ای خدا چرا همیشه بهترینها رو از آدم میگیری؟ چرا همیشه عزیزترینها رو میبری؟ چرا آخه؟ چرا؟ چرا؟ چرا؟ چرا منی که داوطلبمو نمیبری؟ چرا اونی که میخواد بمونه رو میبری؟ چرا اونی که باید باشه رو نمیذاری و اونی که باید بره میمونه؟؟؟ خدایا حالا که رضای عزیزو گرفتی، فروغ نازنینمو داغدار کردی لااقل بهش صبر بده بهش طاقت بده بتونه تحمل کنه، بهش حوصله بده نذار اینجوری پرپر بشه! خودت میدونی نمیتونم ناراحتیشو تحمل کنم! آخه اون اینهمه در حقم خوبی کرد اینهمه وقتشو برام گذاشت، بهم یه زندگی دیگه داد من چرا نتونم الآن کنارش باشم و بهش دلداری بدم؟ چرا نباید لااقل یه ذره بهش آرامش خاطر بدم؟ آخه چرا؟چنگ دل
چنــــــگ دل آهنــگ دلـــــکش ميزند نالـــــــۀ عشق اســــت و آتش ميزند
قصۀ دل دلکش است و خواندنيست تا ابد اين عشق و اين دل ماندنيست
اين دل ميگريد در فراق تو کَس نبيند آنرا بدون وجود چراغ تو
او که گفت عاشقم است در نبودت دشمن جونم شد اوني که مي گفت برايم ميميره تشنه به خونم شد
اوني که گفت همرامه تا ناکجاها در اول جاده غمها تنهايم گذاشت مرا تک و تنها در ميان غمها گذاشت
آنکه عاشق نگاهم بود چشمانم را کور کرد دعا ميکنم تا کور شود آنکه تورا ز من دور کرد
برگرد که براي انتظارت ديگه چشمام فروغي نداره براي راضی کردنت ديگه زبونم دروغي نداره
ساحل
امروز فقط میخوام از ساحل عزیزم بهترین دوست من که توی همین مدت کوتاهی که از دوستیمون، باهم میگذره خیلی تونسته بهم روحیه بده کسی که از اولین لحظه ای که از آشناییمون تا حالا میگذره، لحظه به لحظه اش را سعی کرده تا منو به زندگی امیدوار کنه و سعی کنه تا من بیشتر از قبل به خودم اعتماد و اتکا کنم. دوستی که همیشه سعی کرده تا من غمها رو فراموش کنم و به خوشیها روی بیارم دوستی که توی مدت کمی خاطرات زیادی ازش دارم دوستی که برام به معنای واقعی یک دوسته.ولی امروز بعد از مدتی، وقتی که به وبلاگش سر زدم، جمله هایی رو دیدم که منو بیشتر نسبت به زندگی نا امید کرد...!! نوشته بود: زندگی یک ترنه که ایستگاه آخرش مرگه. این یک مطلب به زبان انگلیسی هستش که میگه: Life is a train The last station is death ولی توی خیلی از کشورها اینو به زبان خودشون میگن... حالا من یادم نیست چه کسی اینو گفته ... ولی خیلی جمله جالبیه ... یک بار هم جایی خوندم که اگه مرگ حَقه من سهم خودمو میخوام واقعا چرا وقتی آدم به سهمش نیاز داره بهش نمیرسه ولی وقتی که دیگه اونو نمیخواد باید قبولش کنه؟...»» وبلاگ ساحل عزیزم ««
